دل تنگی هاااااااا

حرف های دل

کوچه ای را بود نامش معرفت / ساکنینش بامرام از هر جهت

گرچه بن بست بود مثل قلب من / آخرین خانه تو بودی خوب من

+ نوشته شده در  91/07/03ساعت 9:1  توسط محمد  | 

گریه نمیکنم

 
تو میروی و من فقط نگاهت میکنم

تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم

بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم

اما

برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است
+ نوشته شده در  90/10/07ساعت 11:18  توسط محمد  | 

انسانیت از دید ریاضی

روزی از یک ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت :

اگر زن یا مرد دارای ادب و اخلاق باشند : نمره یک میدهیم 1

اگر دارای زیبائی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم : 10

اگر پول هم داشته باشند 2 تا صفرجلوی عددیک میگذاریم : 100

اگردارای اصل ونسب هم باشند 3 تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم : 1000

ولی اگر زمانی عدد 1 رفت ( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند ، 000

صفر هم به تنهائی هیچ است و با آن انسان هیچ ارزشی ندارد
و این یادآور کلام حکیم ارد بزرگ است که می گوید : نخستین گام در راه پیروزی ، آموختن ادب است و نکو داشت دیگران .
+ نوشته شده در  90/10/07ساعت 10:48  توسط محمد  | 

راز

زن و شوهری در طول 60 سال زندگی مشترک، همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.

در طول این سالیان طولانی آنها راجع به همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از هم پنهان نمی کردند. تنها چیزی که مانند راز مانده بود، جعبه کفش بالای کمد بود که پیرزن از شوهرش خواسته بود هیچگاه راجع به آن سوال نکند و تا دم مرگ داخل آن را نبیند.

روزی حال پیرزن بد شد و مشخص شد که نفس های آخر عمرش است. پیرمرد از او اجازه گرفت و در جعبه کفش را گشود. از چیزی که در داخل آن دید شگفت زده شد! دو عروسک و شصت هزار دلار پول نقد!

با تعجب راجع به عروسک ها و پول ها از همسرش پرسید. پیرزن لبخندی زد و گفت: 60 سال پیش وقتی با تو ازدواج می کردم، مادرم نصیحتم کرد و گفت: خویشتندار باش و هرگاه شوهرت تو را عصبانی کرد چیزی نگو و فقط یک عروسک درست کن! پیرمرد لبخندی زد و گفت: خوشحالم که در طول این 60 سال زندگی مشترک تو فقط دو عروسک درست کرده ای! پیرزن خنده تلخی کرد و گفت: هیچ می دانی این پول ها از کجا آمده است؟ پیرمرد کنجکاوانه جواب داد: نه نمی دانم. از کجا؟ پیرزن نگاهش را به چشمان پیرمرد دوخت و گفت:

از فروش عروسک هایی که طی این مدت درست کرده ام!!!

+ نوشته شده در  90/09/28ساعت 23:54  توسط محمد  | 

رفتی و....

آمـدی قـبلـه ی امیـد مرا شاد کنـی

کعبه ی عـشــقِ مرا سـرزده آباد کنـی

رفتـی و خـانه به دوش شـب تقـدیـر شـدم

پر پروانگـی ام سـوخت زمینگیـر شـدم

رفتـی از فصـل تنـم دلـزده پـرواز کنی

قصه ای تازه تر از عـشــقِ مـن آغاز کنی.. 

+ نوشته شده در  90/09/28ساعت 23:47  توسط محمد  | 

فلانی......

فلانی .........

میدانی؟..........

می گویندرسم زندگی چنین است:

می آیند.........

می مانند.......

عادت می دهند........

ومی روند

وتو تنها می مانی.......

راستی نگفتی؟

رسم تو نیز چنین است؟

مثل همه ی فلانی ها؟...........

+ نوشته شده در  90/09/18ساعت 13:6  توسط محمد  | 

دعا کن..

 

به لبخندی مرا از غم رها کن

                 مرا از بی کسی هایم جدا کن

اگر مردن سزای عاشقان است

                  برای مردنم هر شب دعا کن

+ نوشته شده در  90/09/17ساعت 16:45  توسط محمد  | 

دختر نابینا و دلداده اش........

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

“ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر
قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

+ نوشته شده در  90/08/14ساعت 16:0  توسط محمد  | 

خدایاااااااااااا

خدایــــــــــا 



دستم به آسمانت نمی رسد



اما تو که دستت به زمین می رسد



"بلندم کن" 

+ نوشته شده در  90/08/14ساعت 15:50  توسط محمد  | 

عکس

 
+ نوشته شده در  90/08/14ساعت 15:46  توسط محمد  |